نویسنده :
نیلوفر - ساعت ۱:٢٥ ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩
با چه زبونی بگم دلم امشب تنگه؟
این راه من نیست، همرنگ جماعت شدنه
اینا خواسته من نبود
تورو خدااااااا بیا، می خوام برگردی، بفهمی، با اینکه جوابتو نمی دم
میزارم ببینی منو، فقط بیا، که زندگیم هیچ رنگ و بویی نداره از وقتی رفتی
تو چی؟
زندگیت چه رنگیه؟
شرمنده خودت شدی یا نه؟ شاید منم اگه تنها بودم، تحت فشار بودم و مرد بودم، شرمنده میشدم
نمی تونم کسی رو راه بدم تو خلوت خودم، خیلی سعی کردم، اما نشد
یاد یه لحظه افتادم امروز،لحظه مال ۶ سال پیش بود، اما جلو چشمم بود
وقتی از استرس دیر برگشتن به خونه ناخودآگاه آه کشیدم، بهم گفتی نمیخوام هیچ وقت تو زندگی آه بکشی، نمی دونم چرا نسبت به آه کشیدن من اینقدر حساس بودی،،، حس قشنگی داشتم،امروز وقتی یه صحنه از یه فیلم، این حس رو برام تداعی کرد، جلو همه اشک تو چشام حلقه زد
اگه می خوای دوباره منو زنده کنی برگرد
باید خودت بفهمی، هرگز بهت نمی گم :(