زندگی به من آموخت

آخرین وداع با دنیای کودکی
نویسنده : نیلوفر - ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩
 

دلم آکنده از عشق بود، احساس می کردم تو دنیا چیزی زیباتر از اون حس پاکی که تو دلم خونه کرده وجود نداره، جلو در دانشکده بودیم، تو چشماش نگاه کردم، مثل همیشه دلم قرص شد وقتی چشماشو دیدم، اما اینبار فرق می کرد، تو چهرش نگرانی دیده می شد، دستشو تو دستم گرفتم، گفتم چی شده عزیز دلم؟،،،، گفت: کارم درست شده،،، مامان اینا اصرار دارن برم ،،، چشمام از تعجب تو چشماش ثابت شد،همه تنم یخ کرده بود، دستام سر شد. دستش از تو دستم رها شد، دلم هررررری ریخت ،‌ بغضم گرفت،، نمی فهمیدم چی می گه ،،،، اصلا نمی فهمیدم،،،، اون اولین و آخرین عشق من بود، بهم قول داده بود از کنارم جم نمی خوره ، خودش گفته بود همیشه کنارمه،خودش گفته بود هر جا بره منو با خودش می بره، خودش گفته بود من دنیاشم...

باورم نمی شد، حس کردم یه چیزی تو دلم قلچچچ شکست،ملتمسانه بهش نگاه کردم، پقی زدم زیر گریه، فکر کنم دلش سوخت و من بعد از اون ماجرا از این که دیگران دلشون برام بسوزه، متنفر شدم...

گفت تو رو با خودم می برم، گفتم من ١ سال دیگه درسم تموم میشه، گفت میرم اونجا، پیش هر کی لازم باشه میرم، خودمو به آب و آتیش میزنم، تورو میبرم اونجا... دلم یکم آروم گرفت....  اما نمیدونستم نمیدونه این حرفاش تا آخر عمر تو ذهنم ثبت میشه

گذشت و گذشت و گذشت

امروز قلبم خالیتر از دیروزه

امروز دست کم ٣ سال از اون ماجرا می گذره

هنوز اون لحظه یادمه، اون صحنه، اون نگاه،،،

نمی دونم چی گذشت

نمی دونم چه جوری گذشت اما.....

مطمئنم اگه من جای اون بودم هرگز نمیرفتم .... هرگز

 

گفتمش دل می خری؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند، خنده کرد و دل ز دستانم ربود، تا به خود باز آمدم او رفته بود، دل ز دستش روی خاک افتاده بود،،،، رد پایش روی دل جا مانده بود