زندگی به من آموخت

سلامی از جنس دگر
نویسنده : نیلوفر - ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸
 

سلام منو یاد آغاز میندازه،دست خودته،چطوری مدیریتش کنی و چطوری تمومش کنی

ممکنه از نگاه آدمی که پرواز رو بلد نیست،این حرفا خزعبلاتی زائیده ی ذهنی آشفته باشه

چرا اومدی؟واقعا حرفی مونده بود که بزنی؟بازم مست بودی نه؟5 سال کافی نبود که در کمال خودخواهی بخوای 2 روز دیگرو هم ازم بگیری؟این روزا متعلق به منه،مال خود خودمه،متعلق به هیچکس دیگه ای نیست،درک میکنی؟

ایندفه دیگه دست و دلم نلرزید،خیییلی ازت دلگیر بودم،اونقدر زیاد که حتی دلم نمی خواست صداتو بشنوم

راستی،میدونی این دفه که عکستو نگاه کردم،به جای قربون صدقه رفتن یه حس بیگانگی عجیبی همه ی وجودمو در بر گرفت؟باورت میشه؟انگار هیچ وقت عاشق نبودم

میدونی دیگه هرگز نمیتونم عاشق بشم؟بهت گفته بودم اگه قراره هیچ وقت کنار هم بودن رو تجربه نکنیم،اگه قسمتمون نیست،بیا و ذهنیت قشنگ منو خراب نکن،تو منو بی اعتماد کردی

اومدی که چی بشه؟بازم از دوست داشتن حرف بزنی؟با تشکر از شما باید بگم،سایتون زیاد شده از سر ما،قبول کن،دیگه نمیتونم بگم راضی به عذر خواهیت نیستم،دیگه نمیتونم بگم جواهر اشکاتو پاک کن،بگم همه ی زندگیمی،نه،زندگی من به این بی ثباتی نبود که،کاش فقط دلمو شکسته بودی،تو همه ی باورای منو زیر سوال بردی،نمیتونم بگم هرجا بری باهاتم،بگم حتی اگه خدا هم همراهت نبود،هر جا نگاه کنی منو میبینی

فردا روز مهمیه برام،یادته قرار بود تو بالا و بالاتر بری و من محکم واست کف بزنم؟خوب یادمه که تصور این روز،روزیکه تو به آرزوت برسی،روزیکه حسابی درخشیدی،اشک شوق تو چشام می اورد

مرگ،مسئول قشنگی پر شاپرک است..مسئول مرگ اینهمه زیبایی کیه؟

گفتی دارم میرم،گفتی از اینجا به بعدش دست تو ئه،میدونی این حرفتو باور کردم؟میدونی به خودم گفتم درسته جدایی مرگ منه،اما اون به من اعتماد کرده؛خدارو خوش نمیاد امیدش رو نا امید کنم،با خودم کلنجار رفتم،روزای بینهایت بدی رو پشت سر گذاشتم ولی از تو نبریدم،هر جا بودم با تو بودم،هر جا رفتم تورو دیدم،تو سبک شدن تو رویا،همه جا به تو رسیدم،تو چی؟چیکار کردی؟

تقصیر خودم بود،بار سنگینی رو روی دوشت گذاشته بودم،اینقدر روی شونه هات سنگینی می کرد که دیگه طاقتش رو نداشتی

مخاطب این نوشته فقط و فقط تویی،تویی که احتمالا هرگز افتخار خوندنش نصیبت نمیشه!!

"یه موقع هایی باید قید قشنگیارو زد؛چون نمیشه با تصور اینکه قدیم قشنگ بود،بازم زیبا ببینیش،چون دیگه قشنگ نیست،خواستنی نیست"این نتیجه گیری ایندفعه بود

نمیخوام دیگه احساس کنم خوشبخت ترین دختر دنیا هستم،بال در بیارم پرواز کنم،چون دیگه طاقت ندارم وقتی چشمامو باز کردم،دنیا آوار شه رو سرم

حرف دل میطلبی گر،برو آنجا که تورا میفهمند،راستی،کیا حرف منو میفهمن؟