زندگی به من آموخت

دل من چه صبوره!
نویسنده : نیلوفر - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ دی ۱۳۸۸
 

نمی دونم چی شد که دوباره هوس نوشتن کردم

تو این روزا حتی پرشین بلاگ هم سیاه پوش شده انگار این سیاهی قلب منو هم تحت تاثیر قرار داده،به خاطر جبر این روزا دلم گرفته؟نمی دونم

محرم،واقعا غم عجیبی تو دلم هست!
عجب روزگاریه،ترس تنمو در بر گرفته،زندگیم داره به کدوم سمت میره؟خوشحالم؟نمیدونم!
بی تفاوتم؟بازم نمی دونم،منی که آدمارو سرزنش می کردم ١ روز،چرا دارم به خودم شک می کنم؟

اگه اشتباه کردم چی؟خدایا،این دو دلی از کجا اومده؟خدایا،اگه ١ روز چشامو باز کردم و دیدم هیچی اونی نیست که تو تصوراتم و باورهام بود،از کی رو بر گردونم؟کی رو سرزنش کنم؟اگه ١ روز حتی شرمم اومد به اعتقاداتم فکر کنم،باید چکار کنم؟

خدایا،این فکرا چیه تو سرمه؟خدایا،این عذاب وجدان از کجا اومده؟خدایا،نکنه نا خواسته تهمت زده باشم،اونوقت چطوری سرمو بالا بگیرم؟من که احساس کردم خلاص شدم،این طوق لعنتی چیه که بازم نمیخواد دست از سرم بر داره؟می خواد اسیرم کنه،منو واسه خودش نگه داره!!من که تو این روزا احساس می کردم آزادم،چی شده که بازم احساس تعلق می کنم؟

خدایا،چرا این حس لعنتی ولم نمیکنه؟نمیخوام بیشتر از این پشیمون بشم

خداوندا،چرا اشاره نمی کنی بهم؟نکنه منو کنار گذاشتی،تو که دوسم داشتی ١ روز،تو که وقتی همه چیز رو واسم رو کردی،کلی خوشحالم کردی و مغرور از اینکه دوسم داری و فراموشم نکردی

دیدی خدا جون؟باز روی صحبتم تو شدی، تو تو تو

خدایا،کمکم کن،که فردا روزی شرمنده ی خودم و تو نباشم