زندگی به من آموخت

آغاز
نویسنده : نیلوفر - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
 

سلام

کاش امروز شروع به نوشتن نمی کردم

نیازی احساس شد،نوشتم،اما الان وقتیه که خودم هم به صحت نوشته هام شک دارم

حس خلق کردن با شک!

فکرم رو متمرکز می کنم،به اینکه زندگی به من چه چیزهایی یاد داد؟

استادم می گفت زندگی به من یاد داد که صبور باشم و قانع؛حرف هاش رو به سادگی به خاطر میارم اما هرگز فکر نمی کردم که بتونم بعد از مدتها درکش کنم

این چند وقته هر چیزی که روی ورق نوشتم احساس ضعف رو القا می کرد.پس سعی می کنم محکم بنویسم که اگر چشمم دوباره بهش افتاد،احساس ترحم وجودم رو در بر نگیره.

وقتی فکر می کنم زندگی چقدره دیگه ادامه داره دلم می گیره،نه،از مرگ نمی ترسم اما ازادامه دادن چرا!

آدم های زیادی از پرده ی ذهنم عبور نمیکنن اما همین تعداد اندک هم فکرم رو آزار میدن وای به حال خدا!!!که باید به این همه آدم رسیدگی کنه

یادم نمی آد کجا به ذهن من تزریق کردند که از آدمها دوری کن،‌این فکر از کجا اومد که همیشه مواظب باش!چرا به من نگفتن همه ی دلت رو خرج نکن؟چرا به خودم قول دادم فقط یکی،اون که خدا نبود،که بگم واسم کافی بود،که گفتم همه چیزم شد،که بخاطرش هیچ آدمی رو درک نکردم،به خاطرش دل عزیزانم رو شکستم،می خوام ننویسم اینارو،سانسورشون کنم از سلول های مغزم،اما شاید یه روزی که نبودم به درد یکی خورد!!!!!قرار شد محکم باشم،مگه نه؟

می خوام آخر نوشته هام ١ نتیجه گیری داشته باشم پس نتیجه گیری امروز:

"وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت...."