دستمو گرفتی،اونقدر محکم که نمی تونستم بگم نه،باهات نمی آم
منو بردی و بردی،١ جاهایی که تصورش رو هم نمی کردم،به مرتبه ای که توی خواب هم نمی دیدم،بالا و بالا و بالاتر
همینطوری داشتیم بالا می رفتیم،من تو پوست خودم نمی گنجیدم،نه،دیگه هرگز تصورش رو هم نمی کردم که تو نباشی،تو همه ی زندگیم،آرزوم و نهایت زیبایی هایی بودی که خدا به من اعطا کرده بود
یه جا رسیدیم به ١ دره،تو میتونستی بپری اما من هنوز پرو بالش رو نداشتم،اولش دستمو گرفتی،گفتی تو می تونی،بپر،اما من نمی تونستم،گفتی تو باید باشی،من تورو میخوام،اما من هنوز آمادگیش رو نداشتم
کبوتر ها از اونور دره واست دست تکون می دادن،میگفتن منتظرتیم،میگفتن فرصتی نمونده،زود باش
تو مردد بودی،که بری یا بمونی،نمیتونستی قید پریدن رو بزنی،اما من نمی تونستم بپپرم،دلش رو نداشتم،تازه خود تو گفته بودی که هرگز از پیشم نمی ری،قسم خورده بودی
من نتونستم بپرم،تو گفتی من میرم،اما زود بر میگردم و تو رو با خودم می برم
از حرفت شوکه شدم،خدایا،چه اتفاقی داره می افته؟مگه نمی گفت نمی رم؟چی شد که داره از رفتن حرف می زنه؟اون روزا اینقدددددددددددر تحملم کم بود که فقط می تونستم گریه کنم
تو رفتی،من مردم و زنده شدم تا تونستم با خودم کنار بیام که شاید منم بتونم بپرم؛سعی کردم بپرم،تا وسطای پرتگاه جلو اومدم،اومدم و اومدم،داشتم می رسیدم ،نزدیک دستات بودم،که مثل همیشه بگیرمش و به آرامش برسم
اما تو رفته بودی،دیگه منتظرم نبودی،از دور میدیدمت،دستام یخ کرده بود،نبضم به سختی می زد،آخه جز تو هیچ کسی رو نداشتم،بهم نگاه کردی،ازت کمک خواستم،اینبار دستمو نگرفتی،خواهش کردم،١ قدم هم نیومدی عقب تر،گفتم دارم می رسم،مگه نگفتی فقط بیا؟مگه نگفتی می رم و بر می گردم؟
سکوت کردی،توسط کبوتر های دیگه احاطه شده بودی،گفتی دیگه نمی تونم منتظرت بمونم،گفتی دیگه می خوام تنها بمونم اما دروغ میگفتی،گفتی تو نمی تونی پیش من باشی و من فقط و فقط نگاه می کردم
یهو پام لغزید،داشتم به سمت پا یین سقوط می کردم،اینبار التماس کردم دستمو بگیر اما پریدی و رفتی و رفتی و رفتی
نظرات ()